﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>عشق واقعی</title>
    <description>reallylove's description</description>
    <link>http://reallylove.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>علی زارعی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 25 Jun 2011 09:38:20 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نقاشی عشق</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جاده های رفتنت را خط خطی! کسی برای من نیست. بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهاتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدان مال تست؟بیا که درد دلم را فقط تو میفهمی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170094</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170094</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:38:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جلسه محاکمه عشق .</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;جلسه محاکمه عشق بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;و عقل قاضی ، و عشق محکوم ....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه در آرزوی رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170088</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170088</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:37:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرگ عاشقانه .....</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوان: منو محکم بگیر.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170082</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170082</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:36:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قلب....</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد&amp;nbsp; که زیباترین قلب را در آن&amp;nbsp; شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان&amp;nbsp;&amp;nbsp; در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: &amp;laquo; اما قلب&amp;nbsp; تو به زیبایی قلب من نیست.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوان&amp;nbsp; و&amp;nbsp; بقیه ی&amp;nbsp; جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او&amp;nbsp; برداشته شده&amp;nbsp; و&amp;nbsp; تکه هایی&amp;nbsp; جایگزین&amp;nbsp; آنها شده&amp;nbsp; بود.&amp;nbsp; اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند&amp;nbsp; و&amp;nbsp; با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوان به قلب پیرمرد&amp;nbsp; اشاره&amp;nbsp; کرد&amp;nbsp; و&amp;nbsp; با خنده&amp;nbsp; گفت : &amp;laquo; تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;پیرمرد گفت:&amp;laquo; درست است قلب تو سالم&amp;nbsp; به نظر&amp;nbsp; می رسد&amp;nbsp; اما من هرگز قلبم&amp;nbsp; را&amp;nbsp; با قلب تو&amp;nbsp; عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.&amp;nbsp; گاهی او&amp;nbsp; هم&amp;nbsp; بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند&amp;nbsp; گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی&amp;nbsp; بخشیده ام&amp;nbsp; اما&amp;nbsp; آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و&amp;nbsp; بخشی&amp;nbsp; از&amp;nbsp; قلب&amp;nbsp; پیر و زخمی&amp;nbsp; خود را جای&amp;nbsp; زخم قلب مرد جوان گذاشت.&amp;nbsp; مرد جوان به قلبش نگاه کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170074</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170074</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:36:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سرنوشت</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چه زیباست لحظه ای که من به&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چه زیباست لحظه ای که سر نوشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170066</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170066</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:35:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلیل عشق</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چون صدای تو گیراست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چون جذاب و دوست داشتنی هستی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چون باملاحظه و بافکر هستی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چون به من توجه و محبت می کنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تو را به خاطر لبخندت دوست دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;نامه بدین شرح بود :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170058</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170058</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:34:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>والنتاین</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ولنتاین کشیشی بود که در قرن سوم میلادی در رم زندگی می کرد. در آن زمان &amp;laquo;کلادیوس دوم&amp;raquo; امپراتور رم ازدواج را قدغن کرد چرا که هنگامی که قصد تشکیل سپاهی عظیم را داشت عده ای از سربازان کنار خانواده هایشان ماندند و به همین دلیل او معتقد بود سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;درباره روز ولن تاین و چگونگی به وجود آمدن این روز افسانه های متفاوتی وجود دارد. عده ای این روز را متعلق به یونان باستان و عده ای آن را حادثه ای می دانند که در قرن سوم میلادی (همزمان با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران) رخ داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;1) روایت اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این روز از دوره امپراتوری یونانیان به شهرت رسید. در یونان باستان روز ۱۴ فوریه به روز جونز معروف بود. جونز پادشاه همه بت ها بود. او همچنین مشهور به خدای همه الهه ها و زنان و ازدواج معروف بود. در روز ۱۴ فوریه نیز جشن lupercalia برگزار می شد، در این روز دختران جوان نام خود را روی کاغذ نوشته در بطری هایی می گذاشتند و به آب می انداختند، در طرف دیگر رودخانه پسران جوان در انتظار می ایستادند و هر یک بطری را از آب می گرفتند و تا شب ۱۴ فوریه را با دختری که اسم او را از آب گرفته بودند در جشن شرکت می کردند؛ گاهی هم این آشنایی ها به ازدواج می انجامید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;۲) روایت دوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ولنتاین کشیشی بود که در قرن سوم میلادی در رم زندگی می کرد. در آن زمان &amp;laquo;کلادیوس دوم&amp;raquo; امپراتور رم ازدواج را قدغن کرد چرا که هنگامی که قصد تشکیل سپاهی عظیم را داشت عده ای از سربازان کنار خانواده هایشان ماندند و به همین دلیل او معتقد بود سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند. ولنتاین که فکر می کرد این کار عادلانه نیست، مراسم ازدواج زوج های جوان را در خفا انجام می داد و به آنها گل های سرخی هدیه می داد. اما کلادیوس از این نافرمانی مطلع شد و دستور دستگیری و اعدام ولنتاین را صادر کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ولنتاین به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر نابینای زندانبان شد. این رابطه تا حدی پیش رفت که عشق ولنتاین و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بینایی دختر زندان بان شد. سرانجام ولن تاین در روز ۱۴ فوریه اعدام شد. اما او قبل از اعدام نامه ای با امضای &amp;laquo;ولنتاین تو&amp;raquo; برای دختر زندانبان نوشت و از آن زمان داستان این عشق نافرجام در فرهنگ عامی رسوخ کرد. اما این ها تنها افسانه هایی هستند که صحت و سقم آنها مشخص نیست، افسانه هایی که هر سال در ۱۴ فوریه دوباره زنده می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;● خرافه های روز ولنتاین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;در روز ولنتاین و برای برگزاری این مراسم در کشورهای مختلف خرافه هایی نیز وجود دارد که به طور مثال به برخی از آنها اشاره می کنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;در اروپا ۱۴ فوریه را روز جفت گیری پرندگان می دانند. در انگلستان تعدادی از کودکان با پوشیدن لباس بزرگ ترها از خانه ای به خانه می روند و شعری در ستایش سنت ولنتاین می خواندند.در ولز، مرسوم ترین هدیه روز ولنتاین، قاشق هایی با نقش قفل و کلید بود. هدیه ای با این معنی؛ &amp;laquo;تو قلب مرا گشوده ای&amp;raquo;. در فرانسه، پسران اسم معشوقه خود را روی بازوی لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند؛ از عشق من آگاه شوید!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;در بعضی دیگر از کشورهای اروپایی، دختران جوان لباس هایی را که در روز ولنتاین از پسران هدیه گرفته بودند، نگاه می داشتند که این به معنی پاسخ مثبت به درخواست ازدواج بود.داستان هایی هم درباره این روز وجود دارد. اینکه اگر پرنده سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج می کند و اگر گنجشک عبور کند، همسرش مرد فقیری می شود و اگر آن پرنده سهره طلایی باشد، آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;در چین افسانه ای خاص وجود دارد که نمادی از عشق است و با روز ولنتاین یکی است، هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی (برابر با ۱۴ فوریه میلادی) به نام &amp;laquo;Q Qiao Jie&amp;raquo; نامگذاری شده است. روایات زیادی در مورد این روز وجود دارد. یکی از این روایات مربوط به الهه بهشت و هفت دختر اوست، که برای آبتنی به زمین می آمدند و در یکی از روزها گله داری به نام &amp;laquo;Niu Lang&amp;raquo; لباس های آنها را برمی دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;الهه و هفت دختر برای پس گرفتن لباس هایشان تصمیم می گیرند، زیباترین دختر را که کوچکترین هم بود نزد گله دار بفرستد، هنگامی که این دو یکدیگر را می بینند، عاشق هم می شوند. الهه بهشت به این دو اجازه می دهد، سالی یک بار در هفتمین روز از هفتمین ماه تقویم چینی، یکدیگر را ببینند و در این روز پرنده ای از بال خود پلی می سازد، تا دختر بهشت از آن عبور کند و معشوق خود را ببیند.روز ولنتاین ابتدا فقط در کشور روم رواج داشت اما کم کم به تمام کشورهای اروپایی منتقل شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170046</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170046</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:32:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مفهوم عشق</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مفهوم عشق به طور کلی عبارتست از هر گونه سعی و کوشش برای رسیدن به خوبی و سعادت که بالاترین هدف است . اما در مورد کسانیکه از راههای گوناگون مثل تحصیل ، پول ، ورزش،فلسفه و ... بدنبال این هدف میروند کلمه عشق بکاربرده نمیشود و کسی اینگونه افراد را عاشق نمیداند و فقط در مورد عده معدودی که از راه مخصوصی بدنبال آن هستند نام کلی عشق بکار برده میشود. &lt;br /&gt;بعضیها میگویند : کسانیکمفهوم عشق به طور کلی عبارتست از هر گونه سعی و کوشش برای رسیدن به خوبی و سعادت که بالاترین هدف است . اما در مورد کسانیکه از راههای گوناگون مثل تحصیل ، پول ، ورزش،فلسفه و ... بدنبال این هدف میروند کلمه عشق بکاربرده نمیشود و کسی اینگونه افراد را عاشق نمیداند و فقط در مورد عده معدودی که از راه مخصوصی بدنبال آن هستند نام کلی عشق بکار برده میشود.&lt;br /&gt;بعضیها میگویند : کسانیکه در جستجوی نیمه دیگر خود هستند عاشق میباشند اما هدف عشق نه نیمه است و نه تمامی ، اگر این نیمه و تمام در عین حال خوب نباشد ، مگر نه اینست که مردم با رضا و رغبت به بریدن دست و پای خود تن در میدهند وقتیکه این دست و پا که اعضای بدن هستند فاسد و مضر شده باشند . پس صحیح نیست که بگوییم هر کسی در جستجوی آن چیزیست که متعلق به خودش میباشد مگر اینکه در عین حال معتقد باشیم که فقط خوبی است که متعلق به ما و خویش ماست . بنابراین آنچه مردم دوستش دارند جزخوب چیزی دیگر نمیباشد و بشر میخواهد برای همیشه مالک خوبی باشد و آنرا بدست آورد ، بطور خلاصه عشق عبارتست از اشتیاق به دارا شدن خوبی برای همیشه ، برای ابدی شدن عشق باید زیبایی و خوبی را تولید کرد خواه جسما" و خواه روحا" بنابر این بشر بدنبال زیبایی میگردد تا بتواند در او تولید کند و ابتدا فریفته زیبایی ظاهری میشود و فقط به یک زیبا دل میبندد و ازین دلبستگی افکار و اندیشه های زیبایی در او بوجود میاید و سپس متوجه میشود که زیبایی ظاهری یک فرد با دیگری یکیست وبنابراین اگر قرار باشد که بدنبال ظاهر باشد علت ندارد که یکی را بر دیگری ترجیح دهد و با این دریافت عاشق تمام کسانیکه زیبا هستند میشود ودیگر عاشق 1 نفر نیست ، زیرا یکی در نظر او کوچک و بی معنی جلوه میکند ، سپس متوجه زیبایی روح میشود و آنرا بمراتب بالاتر از زیبایی بدن خواهد شمرد. در این مرحله اگر کسی پیدا شود که روحی زیبا در عین به بهره بودن از زیبایی جسم داشته باشد دل در او خواهد بست و دائم متوجه افکارش میشود و بدین ترتیب به مرحله ای خواهد رسید که زیبایی عوالم معنوی و کوششهای اخلاقی را روءیت میکند . کسیکه زیبایی را طی این مراحل تجربه کند به زیبایی همیشگی و مطلق خواهد رسید و به اعتقاد افلاطون عشق رهبریست که ما را به سمت این زیبایی هدایت میکند و ازین جهت قابل ستایش است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ه در جستجوی نیمه دیگر خود هستند عاشق میباشند اما هدف عشق نه نیمه است و نه تمامی ، اگر این نیمه و تمام در عین حال خوب نباشد ، مگر نه اینست که مردم با رضا و رغبت به بریدن دست و پای خود تن در میدهند وقتیکه این دست و پا که اعضای بدن هستند فاسد و مضر شده باشند . پس صحیح نیست که بگوییم هر کسی در جستجوی آن چیزیست که متعلق به خودش میباشد مگر اینکه در عین حال معتقد باشیم که فقط خوبی است که متعلق به ما و خویش ماست . بنابراین آنچه مردم دوستش دارند جزخوب چیزی دیگر نمیباشد و بشر میخواهد برای همیشه مالک خوبی باشد و آنرا بدست آورد ، بطور خلاصه عشق عبارتست از اشتیاق به دارا شدن خوبی برای همیشه ، برای ابدی شدن عشق باید زیبایی و خوبی را تولید کرد خواه جسما" و خواه روحا" بنابر این بشر بدنبال زیبایی میگردد تا بتواند در او تولید کند و ابتدا فریفته زیبایی ظاهری میشود و فقط به یک زیبا دل میبندد و ازین دلبستگی افکار و اندیشه های زیبایی در او بوجود میاید و سپس متوجه میشود که زیبایی ظاهری یک فرد با دیگری یکیست وبنابراین اگر قرار باشد که بدنبال ظاهر باشد علت ندارد که یکی را بر دیگری ترجیح دهد و با این دریافت عاشق تمام کسانیکه زیبا هستند میشود ودیگر عاشق 1 نفر نیست ، زیرا یکی در نظر او کوچک و بی معنی جلوه میکند ، سپس متوجه زیبایی روح میشود و آنرا بمراتب بالاتر از زیبایی بدن خواهد شمرد. در این مرحله اگر کسی پیدا شود که روحی زیبا در عین به بهره بودن از زیبایی جسم داشته باشد دل در او خواهد بست و دائم متوجه افکارش میشود و بدین ترتیب به مرحله ای خواهد رسید که زیبایی عوالم معنوی و کوششهای اخلاقی را روءیت میکند . کسیکه زیبایی را طی این مراحل تجربه کند به زیبایی همیشگی و مطلق خواهد رسید و به اعتقاد افلاطون عشق رهبریست که ما را به سمت این زیبایی هدایت میکند و ازین جهت قابل ستایش است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://reallylove.persianblog.ir/post/2</link>
      <author>علی زارعی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=450720&amp;postID=7170034</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-450720.post-7170034</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 09:25:35 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
